|
صدای ترمز ماشین ها
و دلهره مردمان در گذر ...
چقدر دیدنت برایم شیرین است.
آهای پریوش !
تو گفته بودی : جهان چهار قسمت است.
و مردمان حکایت عشق اند.
کدام قسمت این رویا را باور می کنیم ، بیهوده ... .
* * *
نشسته ام ،
در حاشیه خیابانی ،
و دخترانی که شاخه های گل رز در دستانشان
و شور روشن یک عشق در چشمانشان
می رقصد ،
امتداد نگاهم را شخم می زنند.
کجایی پریوش ؟
که دلم به اندازه یک جهان برای تو تنگ است.
* * *
ماه ... ،
در مرخصی ماهانه اش بسر می برد
و ستاره ها
_که تو را بهانه می کنند _
در محاق کامل اند.
تو نیز که نیستی ،
تو نیز که نمی آیی ...
جهان چه اندازه کوچک می شود ،
در چشم ستاره گانی که نیستند.
* * *
گنجشک ها روی سطح پیاده رو ، به دنبال « ریزه های نان » می گردند ،
و به ترانه های ساده من گوش فرا می دهند ،
زمان بر گرده باد سوار است ،
و در سردترین شب « چشم انتظاری » ام کولاک می کند .
گنجشک ها ،
انگار که زمین را نک زده باشند ،
انگار که « خربزه » این کره خاکی ،
تک تک شده باشد ،
بوی زمین را برانگیخته اند.
بوی زمین را احساس می کنم ،
بوی خاک را ،
بو ی مردگان هزار ساله را.
آه ...
چقدر معصومانه در حاشیه این خیابان زخمی ،
بمانم و تو نیایی.
کجایی پریوش که حکایت هزار باران نباریده
چشمانم را در می نوردد ،
به دنبال قطره ای که ستاره ای شود ،
در آسمان دلم.
چه دلی بسته ام ...
به اعجاز این باران نباریده .
* * *
چشم می بندم ...
به آسمانی که پر از ستاره است ،
و ماهی که در رویایی ترین شب اش می درخشد ،
و « تو » یی که می آیی ... ؟!
چشم می بندم ...
به جهانی پر از شکوفه و بهار .
چشم می بندم ،
و هزار سال دلهره و وحشت
از من عبور می کند .
آه که تو نیستی ،
آه که تو نمی آیی ...
* * *
بلند می شوم ،
بلند می شوم به تکرارخوانی دخترانی که شاخه های گل رز در دستانشان ،
و شور روشن یک عشق در دلشان ،
و گنجشک هایی آمیخته با بوی زمین .
بلند می شوم
به آغاز این بارن سیل آسا ،
که عنقریب زاییده می شود .
بلند می شوم
و سر می گذارم به تنهایی این شهر بیهوده ،
کجایی پریوش ... !
تهران - ۱۳۸۰
|
نوشته شده توسط محمد احمدی در روز دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384 ساعت 6:27 PM
|
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1] |
|